علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )
42
تاريخ بيهق ( فارسى )
فصل [ امارت ساسان ] پس مردمان زبان بعيب اين ساسان نشر كردن و دناءت همت او را شرح دادن دراز كردند « 1 » ، و پدر در وى از طريق فراست ديده بود كه او مستعد پادشاهى نيست . نگه كن تو آن شاخ و آن بيخ را * نگه دار آن عهد و تاريخ را پدر گفت ساسان ز من دور باش * هميشه سيه روى و رنحور باش دگر گونه شد روز و برگشت كار * سيه گشت بر وى همه روزگار جهان يكسره بر دلش سرد شد * وزين حال جانش پر از درد شد كنون من جهان را عمارت كنم * برين گوسفندان امارت كنم چنين است رسم سراى فريب * كه دارد پس هر فرازى نشيب اميد من از ملك بر باد شد * كجا دشمن از حال من شاد شد اگر مرگ بودى بر آسودمى * ازين « 2 » رنج بسيار بر سودمى « 3 » و الى يومنا هذا هر فرومايه را كه عيب و سرزنش كنند ساسى خوانند ، و گدايان را ساسى و ساسانى گويند ، سزد ار گم شود در آتش و خاك * آن پسر كز پدر ندارد باك و از اولاد اين ساسان ملوك عجم خاستند ، و ايشان را ملوك ديگر سرزنش كردندى ، و ايشان را فرزندان ساسان شبان خواندندى ، و عجب نيست كه بدين ادبار صورت دولت ساسان مسخ گشت ، و قوم محاسن او محو كردند ، پدرش هلاك شد « 4 » و روزش را شب آمد ، و اكاسره ظلمه بودهاند مگر نوشروان ، « 5 » و در عهد اكاسره هيچ رعيت زهره نداشتى كه طعامى نيكو و لذيذ پختى يا جامهء پاكيزه دوختى يا فرزند را علم و ادب آموختى يا ستورى گرانمايه داشتى ، و پيغامبر « 6 » عهد ايشان عليه السلام گفت الهى لم آتيت الا كاسرة ما
--> ( 1 ) گرفتند . ( 2 ) وزين . ( 3 ) كذا و شايد چنين باشد : كزين رنج بسيار پر سودمى . ( 4 ) هلاك گشت . ( 5 ) نوشيروان . ( 6 ) و پيغمبر .